اولین 13 بدر من....
سلام ...
امسال من برای اولین بار 13بدر با بقیه خانواده و چند تا از خاله ها رفتم بیرون...
رفتیم یه جایی که خلوت بود نشستیم ...
نزدیک ظهر بابایی رفت دنبال آبجی و شوهرش که آبجی تنها اومد و گفت آقای داماد خوابشون میومده...
رفتم بغل آبجی و کلی شادش کردم ....
یکدفعه باد شدید شد و من که اصلا میونم با باد خوب نیست زدم زیر گریه.....
آخه وقتی باد میاد نمی تونم راحت نفس بکشم و اذیت میشم....
با مامانی رفتم تو ماشین شیر خوردم ، پوشکمو عوض کردم اومدم...
بابایی یه چادر زده بود جلوی آلاچیق تا کمتر باد بیاد....
چون مهمونامون خیلی عجله داشتن سریع ناهار خوردیم...
منم مثل همیشه وقت ناهار گریه کردم و نذاشتم مامانی غذاش را بخوره....
یکم که گذشت تو بغل مامانی خوابم برد ...
وقتی بیدار شدم تو ماشین بودیم و داشتیم برمی گشتیم خونه
گویا مهمونامون سریع ناهار خوردن و رفتن شهرشون و داداشی را هم با خودشون برده بودن...
بقیه هم می بینن تنهایی صفایی نداره و بار و بندیل را می بندن و برمی گردن خونه....
خونه که رسیدیم من برای اولین بار تو روروئک نشستم و کلی سر و صدا راه انداختم....
جغجغه ام را تو دستم می گرفتم و مدام تکون میدادم و آواز می خوندم....
بعدشم همگی آش خوردن و به من هم ندادن و آبجی رفت خونشون و کلی کار موند واسه مامانی...
البته به دلیل اینکه آبجی چند روزه مریضه این بار می بخشمش....
مامانی هم بعد از خوابوندن من با بابایی خونه را تمیز کرد و شب رسید و اولین 13 بدر من به پایان رسید...
چند تا عکس هم از اون روز براتون می گذارم...









اولین 13 بدر من....
